فانوس روشنایی
٢٤ شهریور ۱۳٩٤ :: ۳:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

این متن رو خود امیر مهدی نوشته

یک روز  گفتم: من می خوام : کمدی خندوانه بشم . اگر می شه من را ببرید توی

برنامه ی خندوانه را ه بدین بعد گفت : اگر رام ندن میام براشونا .



موضوع مطلب :
۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی


موضوع مطلب :
۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۸:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

یکی از تواناییهای خاص امیر مهدی خوردن غذا در طی یک تا دو ساعته.

پس بابای امیر مهدی قانونی وضع کرد به این روال: که هر زمان غذای مامان و بابا تمام شد امیر مهدی تا ده دقیقه بعد فرصت داره به غذا خوردن ادامه بده اما اگر بیشتر طول کشید باید تنها به آشپزخانه بره و غذاش را تموم کنه.

یعد از گذشت چند روز، امشب امیر مهدی غذاش را که تموم کرد، ما هنوز مشغول خوردن بودیم، در حالیکه به سمت اتاقش می رفت با خنده گفت: امشب مامان و بابا باید برن تو آشپزخونه غذا بخورند.

 



موضوع مطلب : شیطنت
۱٠ امرداد ۱۳٩۳ :: ۸:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

طی این تابستون برای امیر مهدی و دختر همسایه کلاس آناتومی بدن گذاشته بودم.

اسکلت و عضلات رو تموم کرده بودیم. یه بعد از ظهر معمولی من مشغول کار بودم و امیر مهدی رو مبل لم داده بود که گفت: مامان بگم قویترین عضله من کدومه؟

: کدومه؟
دستشو از آرنج خم کرد و درحالیکه بازوشو نشون می داد با قدرت گفت: اینجا.

لبخند زدم و تائیدش کردم با لبخند گفت می دونی قوی ترین عضله نازنین زهرا کدومه؟(دختر همسایه)

: کدومه؟

: زبونش.



موضوع مطلب :
۱٤ تیر ۱۳٩۳ :: ۸:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

ماشین رو که روشن کردم، ساعت  هشدار می داد که کلاس امیر مهدی تا دقایقی دیگه شروع می شه، در هول و ولای سر وقت رسیدن پسرم به کلاس بودم که امیر مهدی با آرامش و خونسردی ناشی از عدم مسئولیتش پرسید:چرا روسری سر می کنی؟

: چی؟

: سختت نیست روسری سر می کنی؟

: چرا خیلی سخته، گرمم می شه به خصوص در این هوای گرمه تابستون، دور گردنم که می پیچمش گردنم گاهی عرق سوز می شه.

: خوب درش بیار، چرا ورش نمی داری راحت باشی؟

: چون خدا گفته و من هر چی خدا بگه گوش می کنم.

: سکوت.

: سکوت.

پی نوشت: این مساله حجاب هنوز براش حل نشده. 



موضوع مطلب :
۱٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٩:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

یک شب همگی مشغول تماشای تلویزیون بودیم که امیر مهدی پرسید: اگه یه نفر شصت دستش قظع شه، چی می شه؟

بابا گفت: انگشت شصت پاش رو به دستش پیوند می زنن.

: واقعا؟

: دوست عمو رضا توی جبهه انگشت شصتش قطع شد و همین کارو کردن براش.

: یعنی الان انگشت دستش بو می ده؟



موضوع مطلب :
٧ آبان ۱۳٩٢ :: ۸:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

امیر مهدی بعد از دیدن کارتون مورد علاقش فوتبالیستها، پرسید: چرا توی فوتبالیستها مامانا و دخترا بدون روسری هستن؟

: اونا حجاب ندارن.

: یعنی اونجا نامحرم نیست؟



موضوع مطلب : اکتشاف
٤ آبان ۱۳٩٢ :: ٦:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

هر روز قبل از خواب بعد از ظهرامیر مهدی، پنج تا کتاب براش می خونم،  امروز یک داستان را خودش خواند و هر دو با هم کلی ذوق کردیم.

داشتم کتاب بعدی رو انتخاب می کردم که انگشت کوچکش رو به سمتم گرفت و گفت: به نظرت انگشتم خیلی کوچولو نیست؟

با لبخند گفتم: خوب کوچیکتر از بقیه انگشتاته دیگه.

گفت چرا اندازه مال تو نیست؟

:چون من بزرگتر از توام، انگشتمم بزرگتر از توئه.

:انگشت من از همه بچه های مدرسه کوچیکتره.

:خوب کمی صبر کن تا بزرگ شه.

: می خوام زود بزرگ شه. 



موضوع مطلب :
مامان امیر مهدی

من امیر مهدی حسینی متولد 22 تیر سال 1386 هستم . مامان اینجا رو از چهار سالگی واسم ساخت
نويسندگان
RSS Feed