فانوس روشنایی
٢٥ مهر ۱۳٩۱ :: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

منتظر بودم تا امیر مهدی آخرین لقمه های ناهارشو بخوره، تا برای خواب بعد از ظهر آمادش کنم، به ساعت نگاه کردم اما هنوز غذا خوردنش ادامه داشت، ناگهان با صدای زنگ آیفون پریدم، امیر مهدی کنارم نبود، ساعت و نگاه کردم ده دقیقه ای از زمان گم شده بود، بلند شدم، از سنگینی سرم فهمیدم خوابم برده بود.

: بله؟

: سلام، آقا پسرتون دم پنجره ایستاده.......

(به پنجره نگاه کردم، دیدم اونجا ایستاده و مات و مبهوت به من نگاه می کنه)

.........ریموت ماشین رو برداشته باهاش بازی می کنه، یکی از همسایه ها داشت از پارکینگ خارج می شد، که در و بست، و خورد به ماشینش.

(همونطور خیره به من نگاه می کرد و لبشو که گاز گرفته بود سفت فشار می داد)

: ببخشید، اسم اون همسایه چی بود؟ ببخشید.....

آیفون رو گذاشتم و با تعجب صداش کردم: امیــــــــــــر مهدیــــــــــــــــی.

باورم نمی شد همچین کاری کرده باشه، نه حرف می زد، نه از جاش تکون می خورد، دو بار دیگه هم صداش کردم اما تکون نمی خورد، دستشو گرفتم و از پنجره دور کردم.

هیچی نمی گفت، فکر کنم خودش هم حسابی ترسیده بود. سوییچ و ریموت ماشینو ازش گرفتم، و شب باهاش صحبت کردم تا بدونه کدوم قسمت کارش بد بوده.

امروز رفتم در خانه همسایه برای معذرت خواهی و پرداخت خسارت، حاضر نشد باهام بیاد و گفت اگه بیام ماسک می زنم روی صورتم.

فهمیدم خجالت می کشه.

 



موضوع مطلب : شیطنت
مامان امیر مهدی

من امیر مهدی حسینی متولد 22 تیر سال 1386 هستم . مامان اینجا رو از چهار سالگی واسم ساخت
نويسندگان
RSS Feed