فانوس روشنایی
۱۱ آبان ۱۳٩۱ :: ٤:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

دست در دست هم، از مهد بر می گشتیم، آفتاب ملایم بود و من جای لذت بردن از این لحظاتی که هرگز بر نمی گرددٰ در فکر ناهار بودم و اینکه چه چیز کم است تا در راه بخرم.

امیر مهدی: مامان اون آقاهه دزده؟

چه چیز اون مرد باعث شده بود که پسرکم همچین فکری کنه؟.... موهاش کم بود، و اخماش در هم، سرش پایین بود و به چیزی فکر می کرد که عصبانیش کرده بود، هیکلی تو پر و کمی کوتاه داشت.

از کنارمون که رد شد و به اندازه کافی دور شد. محکم گفتم:نه، چرا فکر کردی دزده؟

هیچی نگفت. (مطمئنن پسر بچه ای شش ساله نمی تونه افکارشو توضیح بده)، ادامه دادم: فقط تو کارتونا، آدمای بد رو اخمالو و زشت می کشن، تو دنیای واقعی، خیلی از دزدا زیبا و مهربونن، اونا باهات دوست می شن، پس ممکنه کلی حرفای خوب هم بهت بزنن یا شکلات و هرچی دوست داری بهت بدن، یا بگن که دوست بابا و مامان هستیم.

: آهان.

و این جملات در سکوت من در ذهنم ادامه یافت: بعضی از اونا، مهربانانه، معصومیت تو را می دزدن، بعضی از اونا شادمانه، مهم ترین لحظات تو را می دزدن، بعضی از اونا دوستانه، آرامش تو را می دزدن، بعضی از اونا ........ و کدام کارتونی این چیزها را به تو می آموزد؟ مدرسه آیا؟ و من آیا؟ نه.... فقط تجربه، حتی اگر من به تو بارها بگویم فقط بعد از تجربه، آن را می فهمی و چقدر آن لحظات برای من سخت و دردناک خواهد بود... و شاید نه.... آن لحظات دردناک همراه است با شیرینی بزرگ شدن تو.

پی نوشت: واقعا در ذهن ما، آقا دزده چه شکلیه؟



موضوع مطلب : اکتشاف
مامان امیر مهدی

من امیر مهدی حسینی متولد 22 تیر سال 1386 هستم . مامان اینجا رو از چهار سالگی واسم ساخت
نويسندگان
RSS Feed