فانوس روشنایی
۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٢:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان امیر مهدی

کنار ساحل امیر مهدی شن بازی می کرد،من در کنارش شروع به ساخت قلعه کردم، مدتی بعد بابا هم اضافه شد و ساعتی بعد، خاله و شوهر خاله.

امیر مهدی با هیجان و خوشحالی به ما کمک می کرد و مواد اولیه به ما می رسوند، طبق یه توافق ناگفته من و بابا یه گروه شده بودیم و خاله و عمو محمد یه گروه دیگه و طبق یه مسابقه توافق نشده شروع به رقابت کردیم.

بعد از چند ساعت هر گروه یک طرف از خستگی ولو شد و فقط امیر مهدی انرژیش بسیار بیشتر از زمانی بود که به تنهایی بازی می کرد.

ساخت قلعه ها تمام نشدنی بود چون هر گروه با دیدن کار دیگری ایده ای جدید به ذهنش می رسید و قلعه را گسترش می داد، فقط زمانی که نایی نداشتیم گوشه ای افتادیم، همان لحظه امیر مهدی با خوشحالی به من گفت: حالااااااا خرابش کنیم.

- : نهههههههههههههه.

امیر مهدی درست بازی می کرد . زندگی بازی است، می سازیم و بعد همه خراب می شود، من اشتباه بازی می کردم، می ساختم که باقی بماند،  رقابت می کردم که به نتیجه برسم، نمی ساختم که لذت ببرم.

زندگی قرار نیست به جائی برسد . زندگی یک حرکت است . لذت بردن از فرآیند این حرکت مهم است نه رسیدن به جائی . بازی برای رسیدن به نتیجه نیست . نتیجه در بطن آن حتماً هست اما در اصل بازی برای کسب احساس خوشایند است  .

 خاله و عمو محمد کنار امیر مهدی

 



موضوع مطلب : معلم من
مامان امیر مهدی

من امیر مهدی حسینی متولد 22 تیر سال 1386 هستم . مامان اینجا رو از چهار سالگی واسم ساخت
نويسندگان
RSS Feed