دعوت

مشهد که بودیم یادم نیست دقیقا سر خرید چه چیزی، امیر مهدی از بابا جونش ناراحت شد، سریع دستاشو باز کرد و اومد تو بغلم و گفت:مامان من تو رو خیلی دوست دارم.

من و بابا به هم نگاه کردیم لبخند زدیم. گفتم: یعنی چی؟ یعنی بابا رو دوست نداری؟

بلند و محکم گفت: نه.

گفتم: امروز دو بار خرید کردی و این یکی دیگه اضافس.(با حالت به در بگو که دیوار بشنوه گفتم) بابا جون ممنون که مارو مشهد آوردی و انقدر داره بهمون خوش می گذره.

امیر مهدی همونطور که تو بغلم بود گفت: امام رضا ما رو دعوت کرده بابا که نیاورده.

/ 0 نظر / 7 بازدید