پیتزا

در اتاق مشغول شنیدن فایل صوتی و یادداشت برداری بودم، که صدای حرف زدن نصفه و نیمه امیر مهدی رو شنیدم، پس از مدتی بلند گفت: مامان بیا آدرس بهشون بده.

سرمو کشیدم دیدم گوشی تلفن دستشه، و به من اشاره میکنه بیا آدرس بده پیتزا بیارن، کنار تلفن منوی پیتزا فروشی بود که دیروز امیر مهدی از آقای تبلیغات چی گرفته بود، دو زاریم افتاد و گوشی رو گرفتم و سلام کردم، آقایی خوش برخورد گفت: ماشالله خدا حفظش کنه. چه پسر نازی دارین.

گفتم پسرم زنگ زده؟ گفت بله، ماشالله خیلی باهوشه. معذرت خواهی کردم و قطع کردیم.

امیر مهدی که اخماش رفته بود تو هم به من نگاه می کرد.

- : چرا سفارش ندادی؟ من پیتزا می خوام.

من که کمی شوک بودم، طاقت نگاه معصومشو نیاوردم و خواستم دوباره زنگ بزنم سفارش بدم، اما فکر کردم اگه این کارو کنم دیگه هر روز خودش زنگ میزنه و توقع پیدا می کنه خواستش اجرا بشه.

/ 2 نظر / 9 بازدید
n

[گل][گل]