کوچک

هر روز قبل از خواب بعد از ظهرامیر مهدی، پنج تا کتاب براش می خونم،  امروز یک داستان را خودش خواند و هر دو با هم کلی ذوق کردیم.

داشتم کتاب بعدی رو انتخاب می کردم که انگشت کوچکش رو به سمتم گرفت و گفت: به نظرت انگشتم خیلی کوچولو نیست؟

با لبخند گفتم: خوب کوچیکتر از بقیه انگشتاته دیگه.

گفت چرا اندازه مال تو نیست؟

:چون من بزرگتر از توام، انگشتمم بزرگتر از توئه.

:انگشت من از همه بچه های مدرسه کوچیکتره.

:خوب کمی صبر کن تا بزرگ شه.

: می خوام زود بزرگ شه. 

/ 0 نظر / 21 بازدید