خواب

اسباب کشی داشتیم و به تاخیر می افتاد، من حسابی خسته شده بودم، یکی از شبها که خیلی عصبانی بودم، زودتر از بقیه رفتم تو تخت. امیر مهدی با تعجب جلوی در اتاق ایستاد و گفت: چرا نمیای پتومو بندازی روم بوسم کنی.

گفتم: خستم امشب نمی تونم برو بخواب.

بعد از چند لحظه احساس کردم چیزی کنارم تکون می خوره، با مهربونی گفت: می دونم خسته ای. من بوست می کنم.

منم سفت بغلش کردم و گونه هاشو چند بار بوسیدم. گفت: می خوای قلبم و بچسبونم به قلبت تا آروم شی.

حسابی آرومم کرده بود. من ساکت بودم. ادامه داد، نفست صدای گریه داره، دوست داری تو بغلم گریه کنی.

خندم گرفت و کلی بوسش کردم.

/ 0 نظر / 7 بازدید