حجاب

ماشین رو که روشن کردم، ساعت  هشدار می داد که کلاس امیر مهدی تا دقایقی دیگه شروع می شه، در هول و ولای سر وقت رسیدن پسرم به کلاس بودم که امیر مهدی با آرامش و خونسردی ناشی از عدم مسئولیتش پرسید:چرا روسری سر می کنی؟

: چی؟

: سختت نیست روسری سر می کنی؟

: چرا خیلی سخته، گرمم می شه به خصوص در این هوای گرمه تابستون، دور گردنم که می پیچمش گردنم گاهی عرق سوز می شه.

: خوب درش بیار، چرا ورش نمی داری راحت باشی؟

: چون خدا گفته و من هر چی خدا بگه گوش می کنم.

: سکوت.

: سکوت.

پی نوشت: این مساله حجاب هنوز براش حل نشده. 

/ 0 نظر / 27 بازدید