چکش

زمانیکه من معرق کار می کنم و امیر مهدی حوصلش سر میره، شدیدا گیر می ده به وسایل من.

اوایل سرشو می چسبوند به انتهای کمان اره من، اما چند باری که دستمو بریدم، خونشو دید، دیگه سمت اره نیومد. گاهی هم کنار تکه چوب در حال برش می ایستاد و جای من فوت می کرد تا خاک اره ها، از روی طرح چوب پاک شه.

یک روز در حال برش بودم که اومد کنارم.

من: به چیزی دست نزنی مامان جون.

با سر نشون داد باشه.

بعد از پنج دقیقه:

امیر مهدی مظلومانه: اون چوبایی که رو زمین ریخته رو نمی خوای؟

: نه.

: اجازه می دی باهاشون بازی کنم.؟

: باشه گلم.

پنج دقیقه بعد:

امیر مهدی خیلی خیلی مظلومانه: مامان یه میخ بهم می دی.

: نه، خطرناکه.

: فقط یه دونه، خواهش می کنم، یه دونه، فقط یکی.

تا دو دقیقه بعد این دیالوگ ادامه داشت و من که بی طاقت نگاه ملتمسش شدم، گفتم باشه اما فقط یکی.

: حالا چکشم بده.

: چی؟

خودش رفت برداشت.. تق تق، تق تق، یه میخ دیگه هم بده؟

: نه دیگه، اصلا نمی شه.

پنج دقیقه بعد: تق تق، تق تق،با چکش محکم میزد روی میخهای تابلو من.

: اونجا دیگه نزن که، تابلو خراب می شه.

امیر مهدی با لحن طلبکارانه: حالا که بهم میخ نمی دی، منم رو اینا می زنم.

: اااااعصبانی، چکشو بهم بده ببینم.

: چکشه خودمه، نمی دم، میخ می خوام.

و خلاصه هنر آرامش بخش تبدیل میشه به کلافهو من کاسه کوزمو جمع می کنم.

و دیروز وروجک در حال کوبیدن چکش به میخ بود که دیدم، بلند گفت آآآآخ.و سرشو از درد روی زمین گذاشت، فهمیدم ماجرا خیلی جدیه، واسه اینکه این عادتشو ترک کنه گفتم:مشغول تلفن من چند بار بهت بگم خطرناکه، دیدی حالا .

تا اینو شنید، دوباره شروع کرد به میخ کوبیدن.متفکر

دستشو بدجور زخمی کرده بود، اما اصلا به روی خودش نمی آورد.

/ 1 نظر / 12 بازدید