آمپول

امروز امیر مهدی رو به درمانگاه بردم تا آزمایش خون بده, هیچ پیش زمینه ای نسبت به آمپول نداشت. چند روز قبل برا ی آشنایی با محیط برده بودمش و پرستار تمام مراحل کار رو به امیر مهدی نشون داده بود به جز خود آمپول.

امروز که رفتیم خیلی سریع و با خوشحالی رو صندلی نشست و آستینشو بالا زد, اما به محض اینکه چشمش به آمپول خورد, پا شد اصرار که بریم, نمی خوام.

شرایط سختی بود راضیش کردیم روی پای من بشینه و من سرشو چرخوندم سمت خودم که حواسش پرت شه و یه پرستار دیگه سفت دستشو گرفته بود. با ورود آمپول به دستش چنان جیغی زد که حس کردم قلبم کنده شد و شروع کرد به گریه, مدام می بوسیدمش و باهاش حرف می زدم که طاقت بیار الان تموم میشه. خیلی دستشو تکون می داد و منقبض کرده بود و همین باعث شد هیچ خونی وارد شیشه نشه. طول کشید و خون نمیومدو آمپول رو دراوردن.

به من اشاره کردن که باید از اون دستش بگیریم, حس کردم از یه کوه بلند سقوط کردم, گفتم با همین اندازه خون نمی شه آزمایش بگیرین. گفتن نه. فکر کنم دو بار دیگه هم پرسیدم و جواب همون بود.

خودشون شروع کردن آستین اون دستشو بالا زدن, به امیر مهدی گفتم دستتو تکون نده, که کارشون زود تموم شه. قلبم فشرده می شد جیغ امیر مهدی که دوباره هوا رفت یخ کردم, انگار هیچ خونی تو تنم نیست, ثانیه ها یکی در میون می مردن و زمان خیلی طولانی می گذشت, خودمم با امیر مهدی گریه می کردم.

کار که تموم شد, پرستار تازه متوجه من شد و گفت مامان که گریه کنه, بچه هم اینجوری میشه دیگه. لبخند زدم و بغضمو قورت دادم. امیر مهدی رو, روی تخت نشوندم, تو بغلم کلی گریه کرد تا کم کم آروم شد, جایزه خانم پرستار هم چیزی رو تغییر نداد.

موقع برگشت با گریه گفت: حالا که سربازای دلمو (خون تنمو) برداشتن چطوری اونا رو برگردونم؟

و مدام فکر می کنه دستش سوراخ شده و الانه که خون ازش بیاد بیرون.

گفت: دکترای بی رحم دستمو سوراخ کردن (با بغض ادامه داد) حالا خون ازش میریزه بیرون.

/ 0 نظر / 13 بازدید