تولدهای امیر مهدی

تولد سه سالگی (1389/4/22)

تولد سه سالگیت، تصویر و مفهوم واژه تولد رو در ذهنت شکل داد، یادمه نمی دونستی تولد یعنی چی، و وقتی مادر بزرگ لباسای جدید تنت کرده بود و گفته بود امروز تولدته، فکر کرده بودی تولد یعنی لباسای جدید پوشیدن.

باباجون دستتو گرفت و همراه کل خانواده آوردت جلوی در اتاق و گفت درو باز کن، وقتی درو باز کردی، اتاق تاریک تاریک بود، باباجون چراغ و روشن کرد و تو ........

از دیدن یه اتاق پر از بادکنکهای رنگ و وارنگ متعجب شدی، به من نگاه کردی که از قبل مشغول فیلم گرفتن بودم، و ازت خواستم که بری وسط استخر بادکنکات.

رفتی وسط و شروع کردی به شوت کردن بادکنکها، از شدت هیجان صدایی مابین خنده و جیغ و نمی دونم شبیه چی در میآوردی، صدایی از ذوق، که تا الان هنوز ازت نشنیدم، با هر ذوق از ته قلبت همه ما شاد تر می شدیم و من حس می کردم خستگی باد کردن 100 تا بادکنک رو دیگه حس نمی کنم و کم کم سرشار از انرژی می شم،

همه سرشار از انرژی شدن و همه اومدن وسط اتاق و همراه تو بادکنها رو شوت کردن، پرت کردن، ترکوندن و همه مثل تو با شادی بچگی کردن، کم کم بازی تو بین بازی همه محو شد و صدای جیغ شادی تو همراه جیغ شادی همه موسیقی شادترین تولد رو واسه من ثبت کرد.

شمع تولدتم حسابی ذوق زدت کرد و کادوهایی که بی نظیر بودن.

 

تولد چهار سالگی (1390/4/22)

بعد از تولد سه سالگیت هر روز فیلم تولدتو چندین بار می دیدی و مدام ازم می پرسیدی: دوباره کی تولدم می شه؟

وقتی می دیدم در حین تماشای فیلم تولدت چقدر بلند بلند می خندی و بازم شادی می کنی. تصمیم گرفتم تولد چهار سالگیتم غافلگیرت کنم.

از اونجایی که همه چیز واسه تو جدید بود، و هنوز وسایل تولد واست تکراری نشده بود، دستم خیلی باز بود.

تولد چهار سالگیتو، تولد زنبوری گرفتم. از یک ماه قبل شروع کردم، اما تو حسابی بی حوصله شده بودی و از اینکه من به غیر از تو توجهم به چیز دیگه ایه خیلی اخلاقت تغییر کرده بود.

با هم کارت دعوت تولدتو درست کردیم و از بس مجبورم کرده بودی شعرشو واست بخونم همشو حفظ بودی.

و بالاخره روز تولدت شد.

مهمانها از آسانسور که وارد می شدن، امیر مهدی زنبوری با فلش راه رو بهشون نشون می داد.

از جلوی آسانسور تا در خونه رد پاها کمک کننده مسیر بودن.

زنگ خونه

و باز هم یه اتاق پر از بادکنک که تمام کادوها زیر اونها پنهان شده بود.

/ 0 نظر / 15 بازدید