دقت

قرار بود توی مسجد امیر مهدی رو به مامانم بسپرم و جایی برم، امیر مهدی که فکر می کرد، داریم می ریم خونه مادر جان با اضطراب پرسید چرا نمی ریم، خونه مادر جان؟

 در حالیکه کفشامو در می آوردم گفتم: مادر جان اینجاست.

امیر مهدی بعد از کمی مکث گفت: آره، مادر جان اینجاست.

گفتم: چطور؟

-: اینا کفشای مادرجانه.

به کفشا خیره شدم، اما نتونستم تشخیص بدم، گفتم کدوم مال مادرجانه؟

-: ایناهاش، اینجـــــــاس.

کفشای جدیدی بود که برای عید مادر جان خریده بود.

/ 0 نظر / 13 بازدید