توافق

یادمه امیر مهدی سه سال و شش ماهش بود و ما مهمان خانه مادربزرگ بودیم که چند تا کار بد کرد، بابا جون بردش تو اتاق تا باهاش تنهایی صحبت کنه، اما خیلی زود اومد بیرون در حالیکه لبخندی رو لبش بود، با تعجب پرسیدم چی شد؟

بابا جون : بهش گفتم امروز دو کار بد انجام دادی، می خوام باهات صحبت کنم. امیر مهدی گفت: الان خستم، بذار فردا با هم صحبت می کنیم.

/ 2 نظر / 10 بازدید
سارا

با همسرم این خاطره رو خوندیم و کلی خندیدیم. خدا حفظش کنه.