محرم

 توی مسیر هر روزمون به سمت مهد، یه تکیه در حال ساخته، که هر روز چیزی جدید بهش اضافه می شه و امیر مهدی با علاقه و هیجان، به من می گه چه چیزی کامل تر شده.

 

 وقتی این آبنمای خونی رو دید، به رنگهای قرمز با تعجب دست زد و بعد دست خودشو نگاه کرد و گفت: نه، خون نیست. پس این چیه؟

 

دیشب به همراه بابا جون به مراسم رفت. که عکساشو به زودی میزارم.

/ 0 نظر / 13 بازدید