رمق

در حال طراحی پوستر برای نمایشگاه معرق بودم و چند ساعتی بود که از پشت کامپیوتر تکون نخورده بودم، امیر مهدی چند باری اومده بود دورم چرخیده بود که مامان کی تموم میشه پس؟

می رفت و بعد از مدتی میومد، بازویم را بین دو کف دستش فشار می داد و به قول خودش گوگولی مگولی می کرد، وقتی خیلی حوصلش سر می رفت  این فشار را بیشتر می کرد که کمی شبیه نیشگون گرفتن می شد.

حسابی که بی حوصله شد، مثل آقاها کنارم ایستاد و خیلی با طمانینه گفت: انقدر کار کن تا از رمق بیفتی.

/ 2 نظر / 9 بازدید
مرجان

نفرین بچه میگیره ها دور از جون مواظب باش!