میوه

شبی از شبهای سه سالگی امیر مهدی، من و بابا جون خسته و خوابآلود منتظر بودیم تا وروجک میوه هاشو بخوره و بریم بخوابیم، امیرمهدی هم خیلی آروم آروم مشغول خوردن بود.

عماد که خستگی بی حوصلش کرده بود، خرده گرفت که زود باش بابا جون تند تر بخور دیگه.

- : چیبس خواستم؟....نه.... پفک خواستم؟......نه......پاستیل خواستم؟....نه.... میوه خواستم دیگه.

من و باباجون هم به هم نگاهی کردیم و دست زیر چونه منتظر موندیم تا میوه خوردنش تموم شه.

/ 1 نظر / 8 بازدید