دل درد

منتظر بودم تا امیر مهدی بیاد جلوی در پیش دبستانی، تا برگردیم خونه، حالت چهرش نشون می داد آرومه و حالش خوبه یعنی صبح خوبی داشته.

کمی که جلوتر رفتیم، با لحن توبیخ کننده ای گفت: اون چه آب میوه ای بود واسم گذاشته بودی؟ سوار چرخ فلک که شدم، همشو بالا آوردم با بادوم زمینیا. همه بچه ها گفتن: اه، اه، اااااا.

گفتم آدم خوراکیشو که می خوره نمی پره رو چرخ و فلک که سوار تاب یا سرسره می شدی.

: نه، دیگه برام بادوم زمینی نذار چون بالاش میارم.

توی راه مدام دلشو گرفته بود و می گفت: آآآآخ. آآآآآخ.

به خونه که رسیدیم ازش خواستم بره دستشویی. صداشو می شنیدم که می گفت:

آخیش....... آخیشش........آخیش...... خداجون ممنون.

/ 0 نظر / 15 بازدید