مدرسه

اول مهر شد و امیر مهدی مدرسه رفت، با اینکه چند روزی از رفتنش می گذره، هر روز صبح که روپوش مدرسشو تنش می کنه و کیفی که از خودش خیلی بزرگتره رو دوشش میندازه، ناباورانه نگاهش می کنم و هر شب موقع خواب از خودم می پرسم: واقعا پسر کوچولوی من مدرسه ای شد؟

به نظرم دستاش، پاهاش، کل تنش خیلی کوچولو تر از این قالب روپوش مدرسس. قالبی که کلی قانون و ذهنیت و مقررات رو با خودش میاره. شاید نگرانیهای همیشگی مادرانس و شاید به خاطر اینه که کوچکترین سایز روپوش واسش خیلی بزرگه(لبخند تلخ).

روز اول که از مدرسه برگشت، گفت: صندلیهای اونجا تنمو خراش میده. سکوت کردم و چشمم و به زمین دوختم، تصویر نیمکتای چوبی سفت بدون تکیه گاه جلوی چشمام نقش بست. چند ساعت روی اونها باید بشینه و تکون نخوره؟.

روز دوم پرسید: چرا آدمای تو مدرسه، معلم، ناظم، همشون... چرا همشون عصبانین؟

روز سوم پرسید: تو همه مدرسه ها، آدماش همیشه عصبانین؟

روز بعد گفت: معلممون همش با خط کش می کوبه رو میز، من سرم درد می گیره؟ آخه همش سروصداس، بچه ها هیاهو می کنن.

هیاهو .... کلمه ای که اولین بار ازش می شنوم.شاید اولین واژه ای که از مدرسه یاد گرفته. هیاهو. با وجود 40 دانش آموز توی یک کلاس، هیاهو یعنی آرامترین لحظه تک تک اونها، یعنی فقط چند کلمه حرف زدن هرکدومشون.

روز بعد پرسید: سوسیس، کالباس چیه؟ چرا من تا حالا نخوردم؟ من دوست دارم بخورم.

یه روز دیگه با خوشحالی گفت: یه مغازه تو مدرسمون باز شده (بوفه منظورشه). دیگه واسم خوراکی نذار از اونجا می خرم.

روزی چهار تا کتاب گنده باید تو کیفشون بذارن به غیر از دفتراشون، و کیف واقعا سنگینه برای شونه های کوچیکش. یاد خودم میفتم که حتی تو سالهای دبیرستان کیف سنگینم همیشه اذیتم می کرد. اما آیا پسرک کوچک من ستون مهره هاش آسیب نخواهد دید؟

پسر کوچولوی من بزرگ شده و نصف روز ازش بی خبرم. نمی دونم چیکار می کنه، و وقتی می ره مدرسه نمی ذارن حتی از پشت میله های پنجره پسرتو ببینی، پسری که تا حالا توی کلاس ندیدیش پشت نیمکتای مدرسه ندیدیش، توی کلاس درس بین تمام اون بچه های یه رنگ پوش ندیدیش، نتونستی حتی دوست بغل دستیشو ببینی، نتونستی ببینی تو هر نیمکت چند نفر می شینن؟از لحظه ای که به دنیا اومده تا حالا سانت سانت قد کشیدنشو، دندون درآوردنشو، غذا خوردنشو دیدی، اما حالا ..... از دم در مدرسه دورت می کنن و اجازه نمی دن حتی پاتو توی حیاط بذاری. گرچه من قایمکی در حد دو ثانیه تونستم ببینمش.

باورم نمی شد، انقدر راحت و خوب ازم جدا شه، روز اول که رسوندمش دم در مدرسه، برگشت تو صورتم نگاه کرد و با لبخند گفت: خداحافظ و دوید وسط حیاط، دستپاچه شدم، چقدر سریع رفت برعکس همیشه، چشمم دوخته شده بود بهش، می دوید و کیف کولی بزرگش بالا و پایین می پرید، ریز تر و ریز تر می شد تبدیل به یه نقطه شد.

نمی دونستم چیکار کنم، بابای مدرسه جلوی در ایستاده بود و هر بچه از یه منفذ کوچیک که باز می کرد وارد مدرسه می شد، بهم تذکر داد که جلوی درم و مانع ورود بچه های دیگم. عقب رفتم و ظهر که خواستم برم دنبالش، ده دقیقه کامل تو کوچه مدرسه، درست چند متر عقب تر از در مدرسه، ترافیکی بود که ماشینها اصلا حرکت نمی کردن، جای پارک هم پیدا نمی شد، 20 دقیقه بود مدرسه تعطیل شده بود و من چند متری مدرسه نه می تونستم حرکت کنم و نه می تونستم ماشینو رها کنم.

وقتی بالاخره وارد حیاط شدم تعداد بچه ها خیلی کم بود، هر چقدر چشم گردوندم توی اون حیاط بزرگ امیر مهدی رو نمی دیدم، داشتم سکته می کردم مثل کابوسهای بعضی از شبهام بود ولی اینبار خواب نبودم و واقعا پسرم نبود، روز اول مدرسه، توی محیطی به این بزرگی، برگشتم سمت دفتر، کیفشو شناختم، دویدم سمتش اندازه یه نقطه بود، پشتش بهم بود و برخلاف من می دوید.

داد زدم اسمشو، دویدم، داد زدم امیر مهدی، نیمرخشو که دیدم عینک صورتیش روی صورتش بود، یاد حرفای خودم افتادم که بهش تاکید کرده بودم عینکتو حتما بزن. بازم صداش کردم، به سمتم برگشت و اونم دوید سمتم بهم که رسید کلی مشت کوبید بهم.

مشتاش که تموم شد بغلش کردم. به چشماش خیره شدم در حالیکه قلبم داشت تکه تکه می شد، گریه نکرده بود، واسش توضیح دادم که چی شده بود و پرسیدم چیکار کردی؟

گفت: رفتم پیش آقاهای راننده، گفتم من امیر مهدی حسینیم، مامانم نیومده، باید با شما برم خونه؟ همشون گفتن نه، الان داشتم میرفتم پیش ناظم بهت زنگ بزنه. بغلش کردم. پسر کوچولوی من بزرگ شده، حتی بزرگتر از روپوش مدرسش

/ 8 نظر / 32 بازدید

متنو که خوندم واقعا داشت گریم می گرفت این حرفا رو یا شاید بهتر باشه اگه بگم اینطور حس مادرانه رو تا به حال از کسی نشنیده بودم واقعا بچه داشتن خیلی شیرینه همین نگرانی هاست که شیرینش میکنه و معلومه که شما هم یک مادر خوب و روشن فکر هستید که به خوبی از عهده بزرگ کردن بچش برمیاد

نیلوفر

سلام خانم مینایی . اولا بهتون تبریک میگم که یک زن ویک مادر هستین واز این بابت میگم خوش به حالتون که خدا چنین موهبتی به شما ارزانی داشته ! دوما پست عجیب و جالبی بود . جالب از اینکه خط به خطش رو درک کردم وعجیب از اینکه نفسام به شماره افتاد و لحظه به لحظه ی این خاطره رو مجسم کردم حس عجیبی بود انگار که نه واقعا قبلا برام اتفاق افتاده بود و من داشتم دوباره انگار خاطره خودم را مرور می کردم قشنگ می نویسید از دیالوگای امیر مهدی هم خیلی خوشم میاد حتما برای تربیت فرزندتون بسیار زخمت کشیدید فرزندتون مانا وسایه شما بر سر او همواره مستدام [گل]

هیچکس بعد از هیچکس نمرده ولی خیلیا بعد از خیلیا دیگه زندگی نکردن...[ناراحت] صحبتاتون واقعا به آدم آرامش میده و به خاطر داشتن همچین پسر خوبو نازی بهتون تبریک میگم ایشالا همیشه سالم و سرحال باشه فقط به خاطر مطالبتون عاشق بچه ها شدم[گل][گل] ممنون که بهم سر زدید[گل][گل][گل]

زهرا مینائی

مدرسه زدایی از جامعه، گاهی به این نظریۀ ایوان ایلیچ فکر می کنم. مثل وقتی که این متن رو خوندم.

علی پارسانیا

سلام وبلاگ خوبی دارید این مدرسه رفتن‌ها با تمام معایبش یه حسن خیلی خوب داره: ما (پدر مادرا) باید کم کم آماده بشیم که قرار نیس همیشه همه چیز تحت کنترلمون باشه! مدرسه شروع خوبیه برای این تمرین شاید اگر بچه‌هامون رو ازمون جدا نکنن هیچ وقت به فکر این نیفتیم که علاوه بر یاددادن خوبی و بدی و زشت وزیبا، باید روش تشخیص سره از ناسره رو هم به بچه‌هامون یاد بدیم. موفق باشید!

عماد

حس غریب ولی اشنایی توش بود،از یک طرف اعصاب ادم خورد میشه از یه طرف هیچ کاری از دست ادم ساخته نیست

الیاس

منم گریه ام در اومد

sima

احساست عجیبه هر مادری بچشو همینقدر دوست داره ولی کابوس گم شدنو رفتن و از دست دادن بچه چیز عجیبیه