پنجم مهر

روز آخر هفته مطمئن بودم برای بیدار کردن و رفتن به پیش دبستانی اذیت نمی شم، اما از اونجایی که امیر مهدی تمام قواعد دنیوی رو زیر و رو می کنه، از اول صبح شروع کرد به گریه و غرغر کردن، تا اینکه بین راه با گریه گفت: امروز می خوان ما رو ببرن کلانتری.

: کلانتری؟

امیر مهدی با ترس و گریه: آره کلانتری.

دم در پیش دبستانی، دست منو سفت گرفته بود و پشتم قایم شده بود.

از خاله مهد پرسیدم: بازدید از کلانتری دارید؟

خانم دکتر(مربی مهد)، سکوت کرد و بعد از کمی فکر گفت: آها امروز خانم پلیس میاد اینجا به بچه ها جایزه بده.

/ 0 نظر / 15 بازدید