مریضی

امیر مهدی سه روزی تب داشت و شدیدا بی حال و مظلوم شده بود و مدام تو بغل مامان، قربون صدقه می شنید.

یه بار سعی کرد دستشو تکون بده، اما مثل قبلا عکس العملش سریع نبود، با ناراحتی و ترس گفت: مامان، دستم گیج شده.

روزای آخر مریضیش داشتم تلفنی درباره کلاسهای ucmas اطلاعات می گرفتم، وقتی رفتم پیش امیر مهدی با بی حالی پرسید:  می خوای منو بذاری کلاسای کریسمس؟.

 

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
مامان عليرضا و حسين

سلام ماماني وبلاگتونو خوندم و استفاده کردم. عليرضاي من هم هم سن اميرمهديه. من مي خواستم بذارمش اين کلاسا. مي خواستم ببينم اميرمهدي رفته يا هنوز تشکيل نشده؟ اگه رفته مي شه راهنمايي ام کني ببينم خوبه يا نه؟